تبليغاتX
Love

Love

عشق تمام نیاز ماست


nothing to say

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:36 توسط محمد |


Stars has 5 ends Square has 4 ends Trinagle has 3 ends Line has 2 ends but Circle of our friendship has no end...

Love isn't a decision, it's a feeling. If we could decide who to love, then, life would be much simpler, but then less magical.

Friendship is not about finding similarities, it is about respecting differences. You are not my friend coz you are like me, but because i accept you and respect you the way you are

سلام

باز هم سلام.

من باز هم برگشتم

ولی نه برای یک مدت طولانی

برای همین الان

و بعد از این مطلب هم میرم.

میرم دوباره به جمع خرخون ها بپیوندم.

میدونین که کنکور دارم.

فعلاً.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:45 توسط محمد |


I love You

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:6 توسط محمد |


بیا ای مرگ زیبا زیرا روح من مشتاق توست

نزدیک تر بیا و زنجیر ها را بگشا زیرا دیگر تاب و تحملاشان را ندارم

بیا ای مرگ شیرین و مرا از ادمها بگیر که در میانشان بوده ام و بیگانه ام پنداشته اند

شتاب کن زیرا ادمها مرا رانده اند و در پستوها ی تاریکی فراموشی نهاده اند

چرا که من همچون ایشان دل در گرو مالو منال نداشتم واز دست رنج ناتوان تر از خویش بهر نگشته ام

شتاب کن مرا در بر بگیر ای مرگ شیرین

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:37 توسط محمد |


کاش میتوانستند یاد بگیرند که چون آفتاب بی دریغ باشند

در غمها و شادیهاشان

حتی در نان خشکشان

و کارد را

جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند.

(احمد شاملو)

***

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهر آمد.

(فروغ فرخ زاد)

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:53 توسط محمد |


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:1 توسط محمد |


سلام

امتحانات تمام شد کلاغه به خونش نرسید

دیگه فصل امتحانات کلاس سومی ها تمام شد ( فکر شهریور باشید )

من برم دیگه

فعلاً

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:15 توسط محمد |


اول سلام

فردا آخرین روز بدبختی ماست.

امتحان شیمی . آسونه ولی

باید خرخونی کرد تا توانست قبول شد (به به)

الان ساعت ۳:۴۸ نیمه شبه

فعلاْ

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:48 توسط محمد |


خسته شدم دیگه

تموم نمیشن

امتحانارو میگم

امروز هندسه داشتم بد نبود.

تا  آخرین امتحان

.........

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:7 توسط محمد |


سلام

امتحان دینی دادم

فکر کنم یک نمره غلط دارم

امروز هم فیزیک بود

در عرض ۲ روز ۳۶ ساعت فیزیک خوندم

این یکی هم بد نبود ۱۷ به بالا میگیرم

فعلاْ

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:46 توسط محمد |


سلام من الان از سر جلسه امتحان تاریخ میام

یک نمره هم غلط دارم

مثل خر درس بخونی بعد یه سوال رو با یه سوال دیگه اشتباه بگیری.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 توسط محمد |


سلام خدمت همهی عزیزانی که از وبلاگ من دیدن میکنن

برام دعا کنین امتحاناتم نهایین از الان میخوام بشینم و بخونم

یعنی تا یک ماهه دیگه نمیتونم وبلاگ رو آپ کنم

با اجازه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:8 توسط محمد |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 توسط محمد |


با سلام خدمت تمامی بینندگان وبلاگ

من باز هم میخوام قالب وبلاگ رو عوض کنم

اگه نظر بدین خوشحال میشم

برای دیدن قالب جدید اینجا کلیک کنید.

منتظر نظرات شما هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط محمد |


همه جا تنهاییه...تنهایی...هیشکی نیس تا بهش بگی «دوست دارم»

بغلت کنه و ... پر از حس آرامش بشی...هیشکی نیس...

هیشکی نیس تا بهت بگه دوست دارم....

دیگه نمیشه...نمیشه...نمیشه بوسید...

چرا؟؟؟

***

کاش این زندگی لعنتی دنده عقب داشت..

دنده هه رو می گرفتم و انقدر می رفتم عقب تا بخورم به دیوار...به بن بست

به آغاز ..اونوقت دیگه هیچوقت بدنیا نمی اومدم...

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:26 توسط محمد |


what's life ?  life is love
what's love ? love is kiss
 what's kiss?  come here i'm ganna show you

***

you told me you couldn't stand to see my broken heart. so when you broke it did you close your eyes

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:44 توسط محمد |


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:53 توسط محمد |


زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم...

 اما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم...

 

زندگی به من آموخت درد و رنج چیست...

 ولی به من نیاموخت چگونه تحملش کنم...

 

زندگی به من آموخت بی صدا گریستن را...

 پس تا هست......زندگی باید کرد...

 

تا عشق هست......عاشق باید بود...

 تا دوستی هست......دوست باید داشت...

 

 تا دل هست......باید باخت...

 تا اشک هست......باید ریخت...

 

 تا لب هست......بوسه باید کرد...

 تا معشوق هست......عاشق باید بود..

 

 تا شب هست......بیدار باید بود...

 تا هستی......باید بود

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:56 توسط محمد |


و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

***

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

***

كار ما نيست شناسايي  (( راز )) گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي (( هستي )) .

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم .

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 7:45 توسط محمد |


جوک

به یه ترک گفتن سلام گفت: علیک سلام

زشته در مورد آدمهای دیگه اینطوری حرف زد . از اون گذشته در مورد هموطن  خودتون ؟

 تا چیزی شد یا اتفاقی برای خودش میفته سریع اسم خودشو بر می داره

 بجاش میزاره ترکه بعدش هم یه جوک ساخته .

اگه میتونی اسم خودتو بزار

من ترک نیستم ٫ اهوازیم و به خاطر اینکه مردم به خودشون بیان این چیزارو نوشتم چون دلم نمیخواد هیچ کس رو ناراحت ببینم

کاش مردم به سادگی عادتهای زشت خودشونو عوض میکردن

یعنی ممکنه ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:51 توسط محمد |


سلام

من دیروز رفتم عقیلی (وطن شادمهر) دیشب هم براتون داستانش رو نوشتم ولی اشتباهی دکمه عقب ماوس رو زدم و یک صفحه رفت عقب وهرچی نوشته بودم پاک شد و حالم کلی گرفته شد

بعداْ دوباره براتون می نویسمش

عکس هم گرفتم واستون میزارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:47 توسط محمد |


سلام به همه ی افراد گلی که از وبلاگ من دیدن می کنن

ممنونم که به وبلاگ من میاین

من میخوام از این به بعد بیشتر از نوشته های خودم براتون بنویسم

ولی اگه وقتش پیش بیاد

ممنون میشم نظر هم بدین

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:32 توسط محمد |


با سلامی مجدد

الان یک داستان یادم اومد که حیفم اومد ننویسمش

میخوام مثل مادر بزرگ ها براتون قصه بگم

روزی روزگاری دخترکی نابینا توی یه شهری زندگی میکرد

دخترک نمیتونست هیچکس رو ببینه و کسی هم اونو دوست نداشت بجز یک نفر که هر روز می اومد پیشش و براش گل می آورد و دنیای بیرون رو براش بدون زشتیهاش شرح میداد

بعد از چند سال یکی اومد و چشمهاشو به اون دخترک بخشید

حالا دیگه پسر قصه ما عاشق این دختره شده بود

وقتی دخترک چشماشو باز کرد دید پسری که این همه دوستش داشت کوره و با تندی باهاش رفتار کرد و ازش خواست که اونجا رو ترک کنه

پسر هم قبول کرد و موقع رفتنش گفت : <<خدا نگهدار عزیزم

ولی مراقب چشمهای من باش >>

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:5 توسط محمد |


سلام

باز هم اومدم

با یک شعر دیگه

چــشــم وقـتـــی زیـبـاســت کـه بـرای اشــک بـاشـــه

اشــک وقــتی زیباسـت کـه بــرای عـشـق بـاشـه

عـشـق وقـتـی زیباسـت کـه بـرای تـو بـاشــه

 تـو وقتی قشنگـی کـه برای مـن باشی.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:53 توسط محمد |


محبوبم، اشکهایت را پاک کن!

 

زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته،

 

موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد.

 

اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر،

 

زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری،

 

تلخی، بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.

 

اگر بگریم گویند که عاشق است.

اگر بخندم گویند که دیوانه است.

پس میگریم و میخندم !

که بگویند یک عاشق دیوانه است!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:36 توسط محمد |


سلام به تمامی دوستای گلم و ممنونم از اینکه نظر میدین

امروز یکی از ترانه های سیاوش رو براتون میزارم که خودم خیلی دوستش دارم

 

سکوتم از رضايت نيست

دلم اهل شکايت نيست

بزار شاکی،خودش داره  

خودش گيره،گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه اين دل

جدا از اين ضوابط باشه اين دل

از اين بدتر نشه رسوايی ما

که تنهاتر نشه تنهايی ما

که کار ما گذشته از شکايت

هنوزم پايبنديم در رفاقت

می ريزه تو خودش دل غصه هاشو

آخه هيچکس نمی خواد قصه هاشو   

کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمیورزه

بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روزها نمی ارزه

خوب من دیگه برم

تا پست بعدی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:28 توسط محمد |


خدا رو مي خوام نه واسه اين كه ازش چيزي بخوام
خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدارو دوست دارم نه واسه زيبا و زشت
خدا رو ميخوام نه واسه اينكه باشم يا برم
خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم
خدا رو مي خوام نه واسه سكه و سكو يا مقام
خدا رو ميخوام كه فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم چون تو رو به من داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي زاره

 

**********

شبی در آتش غم سوخت آشیانۀ ما

شبی که رفت و نیآمد فروغ خانۀ ما

 

در انتظار تو سرتا به پای من شده گوش

کجاست صحبتِ یک موج با کرانۀ ما

 

سراغت از که بگیرم ... که را نشانه دهم ؟

کسی به فکر کسی نیست در زمانۀ ما

 

********

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:15 توسط محمد |


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:59 توسط محمد |


به وبلاگ خودتون خوش آمدین

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:57 توسط محمد |


 چو خورشيد ، زنم سوي تو پر ،

چو ماه ، شبي مي كشم از پنجره سر ! "

اندوه ، كه خورشيد شدي ،

تنگ غروب !

افسوس ،كه مهتاب شدي ،

وقت سحر !

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:26 توسط محمد |



 



Design by : Night Skin